X
تبلیغات
رایتل
خاطره ۲۲/۳/۸۸

امروز میخواستم درباره دلایل وجودی این وبلاگ بنویسم  

دلایلی که اسمش و گذاشتم foe یا خودم شدم دشمن 

ولی دیروز بعد از کلی نشخوار کتابهام رفتم خیر سر تلویزیون و باز کنم منه احمق و بگو خرشدم باز کردم (آخه تو سالی 2 بار تلویزیون میبینی حالا چرا الان بشین درس و مشقت و بخون) 

خلاصه زیاد نشه باز کردم همان و حیران شدنم همان .....فیلم قطعه از کشته شدن ندا آقا سلطان بود و ....تا آخر دیدم کلی هم حرف و حدیث دارم ولی حوصله ندارم  

به همین دلی بالایی نظرم عوض شد الان می خوام از یکسال پیش بگم... (شایدم بی ربط نباشه به موضوع اولی که می خواستم بگم) 

***********

درست یک سال(شمسی) پیش در مورخ 22/3/88 از خواب پا شدم طبق معمول تا دیر وقت داشتم تو نت وول می خوردم وباز مثل هر جمعه دیر وقت ساعت 9:30بیدار شدم همین که پاشدم زود شال و کلاه کردم دنبال شناسنامه ...نبود شناسنامه نبود هی می گردم پیدا نمی کنم بعد بلند می گم شناسنامم کو ؟؟جواب میاد دست خودت بود... ما از کجا بدونیم؟؟  ... 

خب ساعت 10:30 بلاخره یافتمش .... 

جلدی پریدم بیرون خونه ....11:00 رسیدم خونه و رفتم به طرف موبایلم خواستم اس ام اس بزنم ...اه اینم که از 4شنبه  قطع شده.... شروع کردم به زنگ زدن ... 

-کجایی ؟چی کار کردی؟ 

-داریم الان میری و ... 

نفر بعدی 

-کجایی؟؟ (صدای بسیار نا خراشیده ای که به نظرم آشنا بود داشت میومد انگار دعوا بود )چه خبره؟ 

-این .... و ... بی ... نمیاد داریم خرکشش می کنم 

-می خندم و خدافظی می کنم بعد قطع می کنم 

چندتا دیگه میزنم  

ساعت 11:20 دارم فیتیله ... رو میبینم با کاغذ دیواری های سبز و دکور جالب و بازیگرای باحالش که یه موسیقی آذری می خوندن و...    

بعداز نهار مشغول نشخوار میشم (آخه روز جمعه مگه میشه درس خوند؟)  

دوستان و آشنایان با زنگاشون به دادم میرسن قرار می زاریم تو  پارک که پاتوقمونه

هر کس یه چی می گه داریم قدم میزنیم ... 

-به ...به...به ...اینا کی تو پارک سبز شدن...؟ 

شما اینجا چی کار می کنی؟  

کاریش ندارم یه نیگاه عاقلند در سفیه می کنم خودش میگیره 

...... 

کلی می گیم و می خندیم جای ننگ رو رو انگشتامون نشون میدیم و با هم همدردی می کنیم 

-بزرگ بشی یادت میره  

نه اینا از تنم نمیره! نمیدونی من که نمی رفتم این... و اون .... منو بردن 

..... 

ساعت 8:00 دو عدد شناسنامه به دستمون میرسه باید برسونیم به صاحباش زنگ میزنم م گم شناسنامه ها دست منه کی میای بگیری؟میگه زنگ میزنم  

راه میوفتیم به طرف شهر ساعت ...:9 زنگ زد گفت کجایی ؟نشانی یکی از محلها رو دادم 10 دقیقه به 10 رفتم داخل اخذ رای یه سرباز با کلاش اومد پیشواز خدایی خیلی بد نیگاه میکرد رفتم داخل پرسیدم تا کی هستین گفت: 10:30 

برگشتم زنگ زدم بهش گفتم تا 10:30 هستن زود بیا 

با بچه ها رفتیم بستنی آخ چسبید... 

برگشتیم به محل 10:15 در بسته بود هرچی در زدیم صدا کردیم خبری نشد در ناامید دیدیم سربازه در و واکرد گفتیم چرا بستین؟ گفت تموم شد!! برین و درو بست  

زنگ زدم گفتم اینا بستن بیا ...ببینیم چه خبره رسیدم ساعت 10:30 بود مردم جمع شده بدن پشت در می گفتن باز کنید یکی می گفت فلانی رو صداکن یکی می گفت مسئولش و بگو بیاد و ... 

صاحب شناسنامه ها هم اونجا بود گفت بیاین ما بریم بی خیال دیگه بستن ....ولی مردم دست بردار نبودن و هر لحظه داشت تعدادشون بیشتر میشد 3 تا سرباز با یه مامور داخل بودن و اجازه نمیدادن کسی بره تو فقط اونایی که داخل بودن بعد از رای دادن با اسکورت مامورا میومدن بیرون و... 

ما همه سوار ماشین شیدیم رفتیم خونه ....خیابونا آروم بود ....رسیدم خونه تلویزیون اعلام میکرد بعضی از جاها تا 11 رای گیری تمدید شده به صاحب شناسنامه گفتم گفتن میرن به محلی که نزدیک خونه ماست... بعد ازیه مدت زنگ میزنم می گم دادین ؟میگه نه همه جا بسته بود نتونستن! و... 

الان ساعت 12:00 من تو نت دارم می گردم

P align=center>